رفته بودم یکی از شهرستانها جهت تدریس؛ یک دوره ای دو روزه و فشرده برای دانشجویان اون شهرستان.

در محل اسکان با چهار پنج نفر دیگه از اساتید آشنا شدم، که همه روحانی بودیم.

ساعت هشت صبح افتتاحیه ی مراسم بود با حضور اساتید و همه ی دانشجویان.
با سلام و احترام، ما رو به طرف سالن آمفی تئاتر راهنمایی کردند.

وقتی وارد سالن شدیم دیدم حدود 300 دانشجو سفت و سنگین نشسته اند و ردیف جلو هم خالی است برای اساتید و مسئولین.

🔺همه همراهان به سمت جلوی سالن رفتند و در ردیف اول مستقر شدند اما من رفتم وسط جمعیت و بین دانشجوها نشستم.

🔹 با اطرافیانم سلام و علیکی کردم و خیلی طبیعی عمامه رو از سرم برداشتم و گذاشتم کنـار دستم.

در حدود سه چهار دقیقه ای بدون عمامه با بچه ها کمی خوش و بِش کردم و بعد دوباره عمامه رو سرم کردم.

✅ گمونم به دانشجوها حالت صمیمت دلنشینی منتقل شده بود.

جلسه ی افتتاحیه تموم شد و رفتیم سر کلاسها.
دانشجوها از همون ابتدا رفیق شده بودن.🙂

موقع نهار که با اساتید، دور هم جمع بودیم، گفتم:

🍀«بزرگواران! عرضی دارم: درسته که بعضی جاها و بلکه بیشتر جاها باید صف اول باشیم اما یه وقتهایی بهتره در بین #جمعیت بنشینیم، مثلا مثلِ همین امروز، اگه در جلسه ی افتتاحیه بین جمعیت می نشستیم چی میشد؟

 🔺همون ابتدا، بین دانشجوها یک موجی ایجاد میشد که اینا چه آدمای باحالی اند.

👈اونوقت خروجیِ کلاسهامونم بیشتر میشد؛ یعنی بچه ها از بسم االله مون هم یه چیز دیگه ای متوجه میشن،

👈 پیامها و مطالب رو بهتر دریافت میکردن.

می فهمید که چی میگم! خلاصه قصد جسارت ندارم فقط خواستم استفــاده از یک فرصت رو پیشنهاد کرده باشم که ان شاءاالله در موقعیتهای بعدی اگه دوست داشتین عملیاتی کنید.😉🙂